المحقق السبزواري
247
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
مرفّه باشند . » حكايت آوردهاند كه سلطان سنجر بن ملكشاه در آن وقت كه ركاب دولت او به جانب طالقان « 1 » حركت فرموده بود ، كودكى از طالقان به نظاره بيرون آمده بود و بر بالاى خانه كه بر سر تلّى بود ايستاده ، نظاره مىنمود . سلطان از دور بر سر آن خانه بنگريست ، چون بسيار بلند بود آن كودك بر سر آن بر مثال مرغى مىنمود . سلطان پنداشت كه مگر آن زاغى است . كمان از سلاحدار بستد و تير در كمان نهاده ، بينداخت . كودك از سر آن خانه جامهء حيات پاك كرده ، به زير افتاد . پادشاه فرمود تا بنگرند كه آنچه مرغ بود . بتاختند و آن كودك را بر سپرى نهاده ، پيش شاه آوردند . پادشاه چون كودك را بدان حال بديد ، سلك مرواريد به الماس مژه از هم بگسست و بفرمود تا هم آنجا سراپرده بزنند و مثال داد تا اولياى او را بطلبيدند . پدرى داشت در طالقان پريشان تن در جفاى روزگار داده و در محنت فقر و فاقه مانده . پادشاه فرمود تا او را بر در بارگاه آوردند . پس ، طشتى پر زر كرد و شمشيرى بر سر آن نهاد [ 60 ب ] و پيش او آوردند . پادشاه فرمود كه ، « اينك تيغ و سر و اينك طشت و زر . هركدام را كه اختيار مىكنى حكم تو راست . اگر عفو مىكنى ، زر بردار و اگر قصاص مىكنى ، سر بردار كه مرا طاقت عتاب قيامت نباشد . آن مرد زمين ببوسيد و گفت : « فداى خاك قدم پادشاه جهان باد . ما و پسر سر براى تو داريم ، سيم و زر فداى تو داريم . گوشهء كلاه دولت تو را بايد كه نقصانى نباشد و منجوق « 2 » سراپردهء دولت پادشاه بايد كه برقرار باشد . چون دل و جان ما رهين عدل شامل تو است ، ما بندگان را با تو در خون جگرگوشه مضايقتى نخواهد بود » . پس ، شاه فرمود تا زر تسليم كردند و رياست طالقان به وى تفويض نمودند . و آن مرد از جمله ارباب ثروت و اصحاب مكنت شد . و كلام در باب عدالت بسيار است و در اين باب مجلّدى تمام بتوان نوشت ، ليكن از خوف ملال مطالعهكنندگان به اينقدر اكتفا نمود .
--> ( 1 ) . شهرى در خراسان ميان مرو الرود و بلخ كه فاصلهء آن تا مرو الرود سه مرحله است . معجم البلدان ، ج 4 ، صص 6 و 7 . ( 2 ) . علم ، رايت ، درفش .